ابر سیاه کجا. برف  سفيد نقش بسته بود
آرام و بيمار پائين  پله هاي خاکريز
روي گونه هاي زرد رنگ عروسک برفي
پروانه های عقب گلبرگ
همه شادي ميکردند
رويم را گرداندم
او ساکت نه نگاه به روياها
نه پرواي زنده گي
دلهره داشت
لحظه روي سنگ ها
پائين تر از کوه او را ديدم
لحظه به لحظه گريه کرده بود
فريادي عجيب بود
بيا بيبن....
پاهايم ميلرزيد
ز پرستو هاي سرگردان پرسيدم
او را نديديد؟
همه گفتني ها تمام شد
ولي...
بيائيد ببوسد ژاله هاي آمشب را
تا جوابي...
روزم رسيد به شام
دنبالش را با ستاره ها گرفتم
نترسيد ز تاريکي
چون انجا  رمز  بود
آخیرکه   صفر شد
پيوند زنده گي...

جهت تکمیل دانسته های شعرم  چشم انتظار نقد و نظر بزرگان و استادان شعر و ادب هستم.

گیسو یاری